نهانکده عشق
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
منتظر (14)
موضــــوع ها :
ناگفته ها (14)
آرشیـــو :
اردیبهشت 1385 (2)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (2)
بهمن 1384 (3)
دی 1384 (4)
آذر 1384 (2)
لینكدونی :
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
**خسرو**
**ساقی**
**رضا**
**بابک**
**ستاره**
**مرصاد**
**ساقی**
**محمد**
**چشم انتظار **
**محمود**
.:حرفهای دو عاشق:.
**شهلا**
**پژمان**
**دریا**
**ماندانا**
**نرگس**
**مینا**
**محمد**
.:بهار:.
**م.ج**
**رشید**
**خاتون**
**بهار**
**نارسیس**
.:خلوتگاه شبانه ام:.
**صوفی سیاه پوش**
**فاطی**
**آرزو**
**آرزو**
**فاطمه**
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
خیال آلاچیق
سلام به همه دوستان عزیز...
وقت رفتنه...
اما نه به ناکجا آباد...که اونجا هم از جنس همینجاس...
فقط یه تغییر استراتژیک مکانی به زمان بی انتها!
دوست دارم به خونه جدیدم هم بیاین و من رو با نظراتتون راهنمایی و کمک کنین...
من هم قول می دم که فراموشتون نکنم و به همتون سر بزنم...
پس منتظر قدم های سبزتون هستم...ردپای زیباتون رو دوست دارم توی وبلاگم ببینم و زنده بشم با کلماتی که با دست های شما نوشته شدن...
(ممنونم از همتون)
می دانم که می آیی.....
تو را دیشب من از لحن بغض هایم ، خوب فهمیدم... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیرنوشیدم .
تو می آیی !می دانم که می آیی!! و بر ابهام یک بودن ، نگین آبی احساس می بندی و از تکرار پوچ لحظه های سرد
تنهایی ، مرا به نبض پر کار شکفتن می نشانی.
خوب می دانم که پروانه نشانت را باید میان قاصدک ها دید میان قاصد کهایی که ازمن
تا نهایت!! دورمی شد که تو می آیی ومن را از نگاه سرد آیینه ،شبیه دختری از جنس یک پرواز،میان گرمی
دستان پر مهرت دوباره ،باز می گیری ..آری مهربونم تو می آیی و من این را شبیه حجم بوییدن مطبوع از
اقاقی های سر گردان !شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم..!!
می دانم که می آیی و من را،در حریم امن چشمانت ،به آرامش؛ به فردایی پر از شوق و تپش های
مقدس می رسانی !!!!!!
شب اولین
با چه ترس و چه به شوق به دنیای یکدیگر وارد شدیم.
پا نهادم به اتاق.چشمان مغمومش را دیدم.همه چیز از خاطرم گریخت.حس لمس سرانگشتانش مرا به دنیا بازگرداند.
نمی توانم بنویسم.سخت است.عذابی در دستانم نیست اما گران وزنه ای به پایم میخکوب است که گویی در زندان ابدیّتی که برای خود از وجود او ساخته ام،مرا دلهره می آورد.تنها او می داند که چه بلایی بر سر ِمن آمد در آن دو روز و دو شب ِایمن.آری – آغوش او امن ترین جای خفتن و بودن – گفتن و شنیدن کلمات عاشقانه نه تنها به <دوستت دارم> اکتفا کردن.آغوش اوست سخت جا برای قلب در به درمان.امن ترین هوا برای نفس کشیدن،قلب و آغوش او بود.و بهترین لب برای بوسیده شدن...لب های او.
نمی توانم.سخت است.می خواهم بنویسم،دوست دارم بنویسم اما قدرتم کم است.یا شاید این عظیم ترین اتفاق یا بزرگ ترین دو روز و دو شب عمر من بوده است...عمر ما.
هنگامی که بر تن ِشب،شرابه های پولکین باران بر شیشه های خانه و اتاق می نشست،من و او در آغوش احساساتمان-در پرت ترین اعماق هستی کره ی خاک،در اعماق نورانی ترین خواهش هایمان لحظاتی را سپری می کردیم که هر ثانیه اش را به جسم می چشیدیم.به جسم و پیچ و تاب انگشتانمان که به یکدیگر تلاقی می کرد و مسیری را به چشمانمان راهنما می شد که به انتهای رودها و دریاها و کوهستان های خوشبختی می رسید.همین خوشبختی که تا پیشتر لذتش چیزی دیگر و احساسش نزدیک و اکنون همان حسّ رضایت،ته نشین شده است در تار و پودمان.
به چشمانش نظر دوختم.دنیا را در آن دیدم و دریا را.چشمانش را نگریستم هم در آن دم که در آغوشم بود.همه جا تاریک بود و تهی از ملامت.او نیز مرا می خندید و با ذوق می بوسید.
« ساعاتی شک و تردید – لرزش چشم و دست –گم شدن در باورهای گذشته – در گیج و گنگ سالیانی دور پرسه زدن... و عمری را بعد از آن دو روز و دو شب در اعتمادی مطلق به یکدیگر سپری کردن! »
می توانی حدس بزنی تو که این جملات تنها یکی از هزاران خواسته ی من یا آرزویم است برای بهتر گفتن اینان.که چرا نمی توانم بنویسم.که می خواهم اما نمی شود.مگر حتماً باید قطراتی به رنگ سرخ زلال بچکد از شقیقه ام بر پیکر کاغذ تا باورتان بشود که سخت است از عشق گفتن و مردن؟سخت تر آنکه در ناپیدای محو مه گرفته ای در اتاقی به ابعاد چند در چند،دو جفت چشم بی گناه تنها می خواهند در بستر یکدیگر بمی رند.
آه سخت است.گلویم خشک است و درد تیغی بلند که به پیشانی ام تا نیمه فرو رفته امانم را بریده است.کاش خون جاری را بر پیشانی می دیدم.اما عذاب آورتر آن که همه چیز بر سر جای خویش است جز قلب در به در ما!
هر لحظه رنگش خاکستری تر می شد تا به لحظه ی رفتنم.آمده بودم،پس باید می رفتم.اما نه برای همیشه – تنها برای یک روز یا کمتر تا از فاصله ای نه چندان دور تلفنش به صدا در آید.محبوبش را آنسوی امواج بیابد و اشک هایش از مهر حلقه بندد.آری – هر دو اکنون گریه می کنند.صدایشان را شما می شنوید.می توانید بشنوید اگر بخواهید و من نیز می توانم بنویسم از او اگر بخواهم.
دیگر؟دیگر هیچ و همه چیز.روزنه ای را شکافتم تا با دو چشم بازتان ببینید تکه تکه های دو قلب سرخ را که چگونه در یک فضای خالی و گرم از احساسات،به سوی یکدیگر جاری شدند تا بپیوندند و بیابند همدیگر را و تا انتهای سالیانشان و نفس یکی باشند و آنگاه دانستیم که ما را از همدیگر گزیری نیست!
سکوت
سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم
اما درکنار رهگذر
پا به پای او
قدمهایم را جای قدمهایش گذاشتم
واو راه به بینهایت مبرد
همچنان سکوت می کنم
و این ترانه چه زیباست
با پنجه ی مژگان چشمی آشنا به چنگ دلنواز سکوت رهگذر
چشمی آشنا!؟
پلکهایش چه مهربان است و نگاهش چه غریبانه
و سکوتی غریب در سیاهی چشمانش می درخشد
سکوتش با من سخن می گفت
و چه دلنشین و آرام در قلبم طوفان به پا میکرد
و همچنان پا به پای رهگذر عبور می کردم
از تلاطمی که در قلبم بود
و از سکوتی که در گوشم نجوا میکرد
آرام به خواب رفتم
و اینصدای رهگذر بود که مرا می خواند
گویی جایی این صدا را شنیده بودم
و شاید این صدا را خود
هرچه بیشتر می اندیشم خودرا به رهگذر نزدیکتر میبینم
و او همچنان راه به بینهایت مبرد
و من قدمهایم را جای قدمهایش می گذاشتم
و چه آرامشی داشت گرمای دستانش
و نوازشهایش مرا در رویای شیرینی رها میکرد
کاووس غریبی بود
شعله ها سر به بینهایت میکشید
به هر طرف که میرفتم صدای شیون بود و تمنا
چشمان خیرهای که سرخ بودند و بر افروخته
نگاههایشان کوه را ذوب می کرد
عریان بودم
گویی حرارتی از درون مرا می سوزاند
فریاد می کشیدم اما کسی صدایم را نمیشنید
گویی بختکی سینه ام را چسبیده بود و من
دیگر تنفس برایم سخت شده بود
موجوداتی از جنس چرک و خون مرا در خود فرو میکشیدند
بوی تعفنشان تمام وجودم را فرا گرفته بود
کاووس غریبی بود و من فریادش کشیدم
سکوت همه جا را فرا گرفت
دیگر نه شعله ای بود و نه تعفنی
آری من آرا م فریاد کشیده بودم و نامش
چه آشناست
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
به غریبه می اندیشم
همان رهگذر که در کنارش قدم میزدم
راه به بینهایت میرود و من نیز
رد پای رهگذر را همچنان می بینم اما خودش را
هرچه پیش میروم صدای قدمهایش نزدیکتر می شود
اما خودش
به هر سو که مینگرم جز بینهایت نمیبینم
حضورش را حس میکنم اما خودش را
به چشمانش می اندیشم و چشمان خود را مینگرم
و صدایش را
صدای خویش را میشنوم
و او هر سال اینروزها از من عبور میکند
آری
اکنون که مینگرم در تمام راه کسی را جز خود نمیبینم
گاهی دور از خو بودم و گاه نزدیک
و او هرسال اینروزها از من عبور میکند
ومن همچنان راه به بینهایت میبرم
و من هرسال این روزها از خود عبور میکنم
واژه ی غریبی بود
همان که کاووس مرا میشکاند
راه را که مینگرم از او آغاز شده بود و من ره به بینهایت مبردم
و در بینهایت او در بینهایت در انتظار من نشسته بود
و من هرسال اینروزهااز خود عبور میکنم
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
نام او را میگویم
همین که فریادش میزدم
دیگر هیچ نمیفهمیدم جز آرامشی که مرا نوازش می کرد
گویی در او غرق شده ام
چه با شکوه و با عظمت
نامش واژه ی غریبیست
و تا فریادش میزنم دیگر هیچ نمیشنوم
و من هر سال اینروزها از خود عبور میکنم
و اورا به نام زیبایش می خوانم
خدا!!!!
آیدا در آینه
آیدا در آینه
چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.
گهواره های خستگی
از كشاكش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
كهكشان های خاكستر شده را
روشن می كند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی كه تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامی كه غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می كرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب كرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
نوشته های پیشین ...